پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - رويكردى به نامعقوليتهاى جهان معاصر - میراحسان احمد

رويكردى به نامعقوليت‌هاى جهان معاصر
میراحسان احمد

فيلم آخر قبادى، اثر جالبى است و اين را هر اهل فن و كارشناس سينما و هر فرد دوستدار تماشاى فيلم، كم و بيش درك مى‌كند و به منتقد بسيار خبقره نياز دارد تا واقعيت اين فيلم را اعلامنمايد. اگرمخالفت‌هاى ايدئولوژيك بر درك زيبايى شناختى مقدم نشود، مسلما فيلم »لاك‌پشت‌ها هم پرواز مى‌كنند«، اثرى درخشان شمرده خواهد شد. اما ميان بيان نظر شخصى، و نقد و بررسى مستدل و درك ژرف ساخت‌ها و كم و كاست‌ها و نقاط قوت يك فاصله زياد است.
دلايل درخشش اين فيلم، در روايت مؤثر از فضا و زمان‌هاى سياهى است كه بر زندگى كردهاى ستمديده عراق گذشته است. شخصيت‌هاى به يادماندنى سه كودك در اين فيلم بسيار مهم هستند و اثر مذكور را بى‌مانند مى‌كنند. فيلمبردارى فيلم هم از وجوه موفقيت آن است. فيلم قبادى از سوى ايران براى نامزدى اسكار معرفى شده است.
روايتى مستندگونه از ماجراهايى كه در قلب تراژدى‌هاى جهان جاى دارد؛ دستيابى به ساختار بعدى كمياب و معرفى شخصيت‌هاى تازه، از نكات مهم فيلم قبادى است. و اثر او را به فيلمى دوست داشتنى تبديل مى‌كند. قبادى سازنده فيلم‌هاى »زمانى براى مستى اسبها« و »آوازهاى سرزمين مادرى‌ام« است كه اولى فيلم موفقى بود و دومى جوايز مختلفى را ربود. ظاهراً »اميركاستاريكا« را خيلى دوست دارد و تحت تأير دوران كولى‌هاست«. با اين همه »لاك پشت‌ها...« فيلم مستقل است.
اما در فيلم نكته‌اى وجود دارد كه من آن را نمى‌پسندم؛اين نكته همان كمرنگ كردن نقش سرمايه‌دارى انحصارى و خشونت‌گرايى آن در پرورش دام‌ها، فرصت دادن به استبدادها و ايجاد جوّى بهيمى در جهان است. وقتى هم نقش اين مهره‌ها پايان مى‌يابد، چه در نقش ترويج دموكراسى و چه با مداخله مستقيم ابرقدرت حاكم بر جهان، فضايى جنايت‌بارتر از پيش تداوم مى‌يابد.
به نظر من ريشه بحران جهان معاصر همين جاست؛ امريكا خود ملا عمر، طالبان، صدام، بن لادن و رژيم‌هاى استبدادى را پس از فروپاشى جنگ سرد پديد آورده يا تقويت كرد تا مقابل آزاديخواهى واقعى بايستند و ملل دنيا تحت انقياد پروژه‌هاى آمريكايى قرار گيرند و استقلال‌طلبى‌شان تحت‌تأثير الگوى انقلاب امام خمينى(ره) نفى شود؛ نمونه‌هاى جعلى آن مقابل مسلمانان علم شوند تا آمريكا سرزمين‌هايشان را استثمار و در مقابل رقبايى مانند چين و اروپاى متحد يكه تازى نمايد و نفت را ببلعد و به صهيونيسم انسجام بخشد. و رؤياى اسرائيل بزرگ را برآورده سازد، زيرا آمريكا در سرمايه و آرمان و اهداف يهود است.
قبادى به اين واقعيت بهاى كمتر مى‌دهد و فقط به صدام مرده مى‌پردازد. جدا از اين فيلم او اثر خوبى است و من دوست دارم، در باره وجوهى از اين فيلم كه به نحوى منعكس كننده درّندگى، سبعيت و بهميت است، سخن بگويم؛ وجوهى كه نامعقوليت عقل خشونت‌طلب، چهره مستبد، فاقد ايمان و بى‌خردى‌اش را در اجزاى گوناگون زندگى باز مى‌تاباند:
١. سه زمان تاريك؛ قبادى از »سه زمان كثيف« سخن به ميان آورده است؛ چرا در اين فيلم ما هر سه زمان گذشته، حال و آينده را »سياه مى‌يابيم؟ آيا اين سه زمان كثيف، از نظر ماهوى كدر و تاريك هستند يا كنش نامعقول بشرى، آن را »سياه كرده است؟ آيا...
٢. شخصيت‌هاى كودك، همچون آينه‌هايى گواهى دهنده نامعقوليت جهان موجود؛ اين كودكان معلول، زخمى، تجاوز شده و رها گشته گواه كدام ناعقلانيت هستند. اين نكته دومى است كه دوست دارم به آن بپردازم. اين كودكان فراموش نشدنى هستند.
٣. نامعقوليت حكومت‌ها (صدام، بوش...) و پديده‌هاى قدرت موجود حاكم بر كشورها و جهان.
٤. نامعقوليت فضا..... (بازار) اسلحه فروشى، ماهواره فروشى، شايعه و... .
٥. نامعقوليت نامعقوليّت و عقلانيّت جان دل‌آگاه قبادى، فضايى براى ما پديد مى‌آورد كه انزجار ما عليه نامعقوليت برانگيخته مى‌شود. نامعقولتى كه زندگى پيرامونى، استبداد راه و سرشار از تباهى انسان جهان سومى را تهديد مى‌كند.
در اين ميان موضع برخى از روشنفكران ما بسيار سطحى است. هيچ كس نمى‌پرسد، به چه حقى قدرت نامعقول، با مردم و ملت‌هاى اسير دست قدرت‌ها اين‌گونه خشونت بار رفتار مى‌كند. ما نتايج نامعقوليت را در اين فيلم با دردناك‌ترين عكس‌ها مى‌بينيم، ولى در اين ميان در دل‌آگاهى دردناك »هنگاو«، پسرك بى دست حلبچه‌اى كه توانايى پيش‌بينى و پيش‌گويى دارد، نيروى ديگرى را در روح و جان انسان آشكار مى‌سازد. زمانى كه واقعيت و جسم در اوج رنج قرار مى‌گيرد، روح راهى براى پرواز و آگاهى و معرفتى ديگر مى‌يابد.
اين داستان اشراق شرق و انسان شرقى و عارفانى است كه در هولناك‌ترين عصرها، سربرآوردند، رنج‌ها آنان را پالايش داد و جسم دل‌شان را گشود؛ هر چند اين آگاهى در دربار بود و چهره عريان زمان انسان و رويدادها را نشان مى‌داد و چه بسا براى ديگران تحمل‌ناپذير بود.
حال ببينيم، بهمن قبادى اين آگاهى را چگونه از خلال روايت و تصويرهاى روايى تكان دهنده‌اش شكل مى‌دهد. روايت »لاك پشت‌ها هم پرواز مى‌كنند«. وجوه پنج‌گانه‌اى را در بر دارد كه بدان اشاره شد.
تيتر فيلم با تصاويرى خاصى آغاز شده است؛ »ترام«ها و دانه‌هاى درشت با رنگى مسحور كننده؛ دخترى با موهاى پريشان و كلوزآپ از چهره‌اى مه آلود؛ تصاوير پاهاى دختر در لبه پرتگاه و عبور لحظاتى پيش او از كنار درياچه كوچك عميق و سايه‌اى بر آب، و دختر خود را پرتاب مى‌كند. آواز لطيف با همراهى موسيقى عليزاده، آغاز تكان دهنده براى تيتر است.
اين خانه بدوش اكنون در هوا پرگشوده و به هيچ چنگ مى‌زند. لاك‌پشت، لاك و پشت خودش را در اين پرواز از دست خواهد داد.
تصويرها پس از تيتراژ هم خاص و تازه است و ما را با چيزى عجيب و سورئاليستى رويارو مى‌كند. تصاوير لانگ شات، روستا يا ارودگاهى كه شهرى‌هاى گريخته و كردهاى در بدر را در خود جاى داده است، نشان مى‌دهد. بر بالاى تپه‌ده‌ها كودك، انبوه آنتن‌ها را در دست دارند و از پائين پيام مى‌رسد كه آنها را به اين سو آن سو، بچرخانند تا شايد تصويرى دريافت شود. تمنّاى كسب خبر و ناكامى از دسترسى به اطلاعاتى موثق در ذره ذره اين تصاوير موج مى‌زند.؛ چپ، بچرخ به چپ، چپ.... ببين صدام چه به روز ما آورده و... نه آب داريم نه برق، آسمان را هم از ما گرفته‌اند، نمى‌گذارند ببينيم جنگ كى شروع مى‌شود... و همه آنتن‌ها را مى‌چرخانند.
قبادى تصاوير و فضاى فيلمش را با رئاليسم جادويى مقايسه مى‌كند و در وهله اول، فضاى كابوس وار و تلخ سورئال به نمايش مى‌آيد. اما اگر پيشگويى پسر حلبچه‌اى دست از كف داده و تحقق تصاوير ذهنى‌اش را رئاليسم جادويى نپنداريم، در سراپاى فيلم هيچ جادويى وجود ندارد. به عكس، فضا مستندگون، اما به شدت بى سابقه و ترسناك است. مى‌توان گفت اين واقعيتى باور نكردنى است.
با اين همه از سيماى رويكردگرايانه فيلم چيزى كم نمى‌شود. رويكرد به يك زندگى كه در بردارنده همه وجوه نامعقول جهان است؛ جهانى كه در بازار محلى آن، مين، ماهواره و سلاح پيشرفته مثل نقل و نبات معامله مى‌شود.
در ميان سرهايى كه آنتن‌ها را مى‌چرخانند، يك نوجوان عينكى است كه حالت فرماندهى دارد. او متوجه دختركى مى‌شود كه كودكى به كول دارد. رفيق‌اش مى‌گويد: اهل حلبچه است. برادرش دستهايش را از دست داده، اما بدون دست، با كلّه حساب پسرى را رسيده است.
»اگرين« همان دختر است؛ خواهر »هنگاو« بى دست؛ طناب مى‌خواهد. »كاك ستلايت« همان پسرك فرمانده‌مانند و بسيار زرنگ كه كارها را هدايت مى‌كند، به و طناب مى‌دهد و پول نمى‌گيرد. »ستلايت« لقبى است كه به او داده‌اند، زير او متخصص نصب ماهواره است و ستلايت نام دستگاهى است كه ما به وسيله آن وارد كانال‌هاى ماهواره‌اى مى‌شويم. از آن در همين زمان ما با »كاك اسماعيل« هم آشنا مى‌شويم. او رئيس عشيره‌اى است با هفتاد خانوار كه فقط سى خانوار از آن به جا مانده‌اند و بقيه به تركيه كوچيده‌اند. خانواده‌اش اهل تركيه هستند. و كسانى كه آنها را (كردها) را غريبه كرده‌اند، نفرين و لعن مى‌فرستند. در واقع كارگردان بدينسان با ما از يك مطالبه قومى كه به طور طبيعى در روح و جان كردها ريشه دوانده و راه حلى براى آن نيافته‌اند و مدام براى آن مورد آزار، و نيز سوء استفاده قرار گرفته‌اند، حرف مى‌زنند.
كلام دراين سكانس، برخلاف تصاوير، بسيار معمولى و شعارى است. پيداست كه اطلاعات براى بيننده آمريكايى ارسال مى‌شود، در غير اين‌صورت ما مى‌دانيم كه صدام چه ظلم‌ها كرده و... اين بيان مستقيم چيزى به فيلم اضافه نمى‌كند.
خوشبختانه اين شيوه در پخش اطلاعات، در فيلم تكرار نمى‌شود. ما در اينجا بيشتر با شخصيت كاك ستلايت آشنا مى‌شويم. اوبه كدخدا (كاك اسماعيل) مى‌گويد كه از آنتن‌ها كارى ساخته نيست و پيشنهاد مى‌كند، ماهواره بخرند. كاك اسماعيل مى‌گويد: ماهواره حرام است (البته به زودى ناگزير مى‌شود، براى دسترسى به اطلاعات جنگ آمريكا؛ صدام، ماهواره بخرد). در مقابل او »ستلايت« نوجوان يك عشق آمريكايى درست و حسابى است؛ مدام از كلمات انگليسى استفاده مى‌كند؛ U.S.A و عاشق تايتانيك است. تا جايى كه زين‌الدين زيدان را هم آمريكايى معرفى مى‌كند كه با اعتراض روبرو مى‌شود؛ او هر لحظه مبلغ آمريكاست.
سكانس بعد رفتن به اربيل و بازار محلى براى خريد ماهواره است؛ پشت كاميون نظامى حامل آنها يك پيرمرد ايرانى نشسته است كه دكتر صدايش مى‌زنند؛ از همين حكيم‌هاى سنتى است. او به دنبال پسرك پيشگوى بى‌دستى مى‌گردد كه يتيم است. او همه كركوك و سليمانيه را به دنبال او گشته است. ستلايت دكتر را مى‌شناسد. او در پاسخ دكتر مى‌گويد: (I Donot know) من هيچى نمى‌دانم.... البته گفت‌وگوهاى ديگرى هم هست كه تلقى مردم كرد در مورد چيزهاى مختلف را نشان مى‌دهد. پيرمرد ايرانى اصرار دارد كه ماهواره‌ها دروغ مى‌گويند؛ اونا دروغ مى‌گن... .
فضا در سكانس اول و دوم، گوياى نوعى ازدحام، اغتشاش، انتظار و نگرانى است. مردم طالب خبراند؛ اما خبرى به آنها نمى‌رسد. پس مدام در درياى شايعه شنا مى‌كنند. اينكه در يك فضاى بسته و جهان سومى، مردم از آگاهى بر سرنوشت خود محروم مى‌شوند و به شيوه‌هاى عجيب و غريب، دست به دامان شبكه‌هاى خبرى خارجى مى‌شوند تا بدانند چه بر سر آنان مى‌آيد، بسيار جالب است. ظرافت‌هاى روايى قبادى و خرده داستان‌هاى هوشمندانه او به درستى ما را با فضاى اين زندگى‌ها آشنا مى‌كند.
لحظاتى بعد ما شاهد يكى از عجيب‌ترين بازارهاى دنيا هستيم؛ بازارى كه در آن مين آمريكايى، ماهواره، مسلسل، خمپاره‌انداز... و كرايه داده مى‌شود. ستلايت در قبال ١٥ دستگاه راديو يك ماهواره مى‌گيرد ماهواره را مى‌خرند و به روستا مى‌برند.
در سكانس بعد پسرك بى دست حلبچه‌اى با دهان مين جمع مى‌كند. او همان پسرك پيشگو است؛ گويى او نماد همه رنج‌هاى خلق كُرد است و همه ايستادگى‌اش براى زيستن و محصول همه آن شكنجه‌هاى باور نكردنى، قدرت گرفتن روح او و باز شدن چشمى ديگر در اوست.
»كاك ستلايت«، همان طور How are you گويان با او برخورد مى‌كند و معترض است كه چرا در قلمرو او مين جمع مى‌كند. او رهبر بچه‌هايى است كه مين جمع مى‌كنند و ظاهراً آنها را به يك امريكايى يا يك كرد مى‌فروشند. ستلايت با تحكم به هنگاو مى‌گويد: »هى باتوأم، چرا نمى‌آيى اينجا« و درگيرى ميان آنها شدت مى‌گيرد و پسر با سر به او ضربه مى‌زند و او را نقش زمين مى‌كند؛ »امروز به خاطر خواهرت چيزى به تو نمى‌گويم«.
تصاوير لاك‌پشت‌ها، زاويه‌هاى دوربين و تدوين يك دست، در اينجا بسيار چشمگير است. گزينش‌زاويه ديد از بالا كه همه روستا و فاجعه را با هم برابر ما مى‌آورد، بسيار درست بوده است. اين لانگ شات‌ها، آشفتگى و بى‌خانمانى را با هم در ابعاد بزرگ ثبت مى‌نمايد و موقعيت اين مردم را يادآور مى‌شود. تصاوير اردوگاه آوارگان و روستايى كه غرق چادرهاى مردمى بى‌پناه است، بسيار رسا است.
ماهواره را بر پا مى‌كنند. انبوه مردم مى‌آيند تا بينند چه خبرى است. قرار شد همه به چادرهاشان بروند و اخبار با بلندگو پخش شود. در اين ميان علاقه ستلايت به »اگرين« شدت مى‌گيرد؛ او كه در دنياى كسى را ندارد و چشم اميد به آمريكا دوخته و در آرزوى گرفتن پاسپورت براى سفر به آن‌سوى آزاد جهان و بهشت موعود خود است حال اميد تازه‌اى يافته است.
سكانس جمع شدن بزرگان ده در چادر كاك اسماعيل و آوردن ميكروفون مسجد براى پخش اخبار ماهواره، طنزها و اشاره‌هاى گويايى دارد. اين زمانى است كه بلندگوى مسجد به جاى پخش اذان، اخبار ماهواره را پخش مى‌كند! گفته‌هاى اين فصل، طناز و شيرين است:
- كانال‌هاى حرام را نگذار
»ستلايت« كانال‌هاى مختلف را مى‌گيرد.
- بگو چى داره مى‌گه
- كار من نصب ماهواره بود كه انجام دادم.
- به تو پول مى‌دم؛ خانه مى‌دم؛ ما هم كمكت مى‌كنيم؛ اينجا بمان بگو چى داره مى‌گه.
اما كانال‌ها به جاى توجه به مردم و اضطراب آنها نسبت به جنگى كه در پيش است، رقص و آواز پخش مى‌كنند. مدام به ستلايت تذكر داده مى‌شود كه كانال حرام نگذارد و او مى‌گويد: دنبال يك كانال خوب مى‌گردد.
يكى از شبكه‌ها تصاوير بوش را پخش مى‌كند. ستلايت مى‌گويد: »اين هم مستر بوشه؛ دنيا دست او نه؛ توى مشت او نه...«. شيفتگى ستلايت به هر چه و هر نماد آمريكا بسيار محسوس است. او چيز زيادى نمى‌فهمد و مى‌گويد: فردا باران خواهد باريد (و در اينجا نوع پيشگويى وسيله مدرن در برابر پيشگويى هنگاو بسيار جالب است). آنها خبرهايى بى خاصيت از آينده مى‌دهند. اما از رخدادهايى كه با زندگى و مرگ مردم مرتبط است، سخنى نمى‌گويند. در شبكه‌هاى خبرى از وضع مضطرب هنگاو، اگرين و كاك اسماعيل و... سخنى در ميان نمى‌آيد. فيلم در اينجا نشانه‌هايى را سامان مى‌دهد كه بسيار مهم است. هنگاو در جست‌وجوى رگاو است. رگاو، كودكى است كه همواره بر پشت اگرين است. ابتدا فكر مى‌كنيم كه او برادر آنهاست. سپس در خواهيم يافت كه او حرامزاده‌اى شوم بخت و محصول تجاوز دسته جمعى تعدادى از سربازان صدام و گارد بعثى او است؛ نشانى از حكومتى خونبار بر مردم كرد. هنگاو دنبال رگاو مى‌گردد. اگرين مى‌گويد: نمى‌داند او كجاست. بعدها در مى‌يابيم كه اگرين همواره مى‌خواسته او را گم كند و از دستش خلاص شود و هنگاو همواره با ترحم و مهرى غم آلود از او حمايت مى‌كرده است؛ اما بالاخره اگرين، خود و رگاو را با هم مى‌كشد. بچه‌ها، رگاو را پيدا مى‌كنند؛ كنار سيم‌هاى خاردار و در زير تهديد و رگبار مرز داران.
ستلايت قهر مى‌كند و مى‌خواهد روستا را ترك كند. اما او آدم كار آمدى است و روستا به او احتياج دارد و از او مى‌خواهند آنها را ترك نكند.
سكانس كاميون و خالى كردن مهمات و هراس اگرين و گم شدن رگاو، كه مدام مادر و پدرش را صدا مى‌زند؛ پيش‌بينى انفجار توسط هنگاو و پخش ماسك‌ها و آموزش استفاده از ماسك، روزگار مردمى را باز مى‌گويد كه در زير تيغ مرگ زيسته‌اند. ستلايت براى اگرين ماسك مى‌فرستد و مى‌گويد براى برادرش هم يكى خواهد فرستاد. امّا اگرين ديگر تاب و توان خود را از كف داده و مى‌خواهد بگريزد. شب و روز او، در بهت و هراس مى‌گذرد.
براى ستلايت خانه‌اى مى‌آورند كه يك تانك خراب شده است؛ او بچه‌ها را براى جمع كردن مين هدايت مى‌كند و زبان انگليسى مى‌گويد: گت اوت و براى فروش مين‌هاى جمع شده با »كاك احمد« چانه مى‌زند. كسى كه بچه‌ها و مردم فكر مى‌كنند او يك خارجى است.
بر سرقيمت دعوا مى‌كنند و كاك احمد مى‌گويد: »برو به مستر بفروش«. روستائى‌هاى همجوار، براى پاك كردن زمين‌شان به دنبال ستلايت آمده‌اند. او در ميان اين رويدادها، با حمل آب براى اگرين، علاقه خود را به او نشان مى‌دهد. دوچرخه ستلايت حالا آب‌ها را حمل مى‌كند، دو چرخه‌اى است كه روستاييان براى حمل عروس‌هاشان از آن استفاده مى‌كنند! آيا اين به معنى نابودى همه اسب‌ها و فقر و بى‌درمان قومى است كه خود عمرى پرورش دهنده بوده‌اند؟
هنگاو ديگر پيشگويى نمى‌كند؛ او ترسان و دهشت‌آلود است. دوباره پيشگويى هولناك او تحقق يافته و بلاى بزرگى بر سرشان آمده است. ستلايت و اگرين به درياچه كوچك مى‌رسند. ستلايت مى‌گويد: در اين درياچه كودكى غرق شده و ديگر بالا نيامده است. دختر خيره به آب مى‌نگرد. بعدها مى‌فهميم كه اولين تصور غرق كردن پسرك كور، در همين ديدار در ذهن اگرين جوانه زده بود. ماهى‌هاى قرمز درياچه، مى‌تواند نشان خوشبختى باشد. ستلايت مى‌گويد: مى‌تواند به ته آب برود و مى‌گويد به دنبال دخترى مثل او - اگرين - براى ازدواج مى‌گردد؛ وقتى او از آب بيرون مى‌آيد، اگرين رفته است.
شب در چادر اگرين، هنگاو و بچه كنار هم خوابيده‌اند. آنها خوابشان نمى‌برد و پريشان هستند. هنگاو مى‌گويد: »بچه را بگذار وسط«. بعدها وقتى مى‌بينيم كه اگرين بچه را بر مى‌دارد و در كوه رها مى‌كند، مى‌فهميم كه چرا هنگاو نمى‌خواسته رگاو طرف اگرين بخوابد. اگرين مى‌گويد: بچه مال من نيست. كابوس اگرين رفتن درياچه و روان شدن نفت و آتش گرفتن آب و صداى بچه كه او را مى‌خواند، در اين فصل ذهن شعله‌ور اگرين را باز مى‌نماياند.
فصلى كه رگاو گمشده است و وبتى پسرك پيدا مى‌شود و هنگاو از اگرين مى‌پرسد چرا دماغ بچه خون مى‌آيد، و چرا بچه را كتك مى‌زند، تلخ و پرآزار است. اگرين انكار مى‌كند. مى‌گويد نمى‌داند براى چه؟ مى‌گويد نمى‌تواند مدام از يك بچه حرامزاده مراقبت كند. مى‌گويد: اين بچه آنهايى است كه خانواده‌شان را كشته‌اند. هنگاو بچه را بر مى‌دارد مى‌برد بيرون. باران مى‌آيد.
تصاوير ذهنى اگرين عذاب دهنده است. حافظه‌اش از صحنه جنگ حلبچه، حمله سربازان عراقى و تجاوز دست‌جمعى به او رهايى ندارد. هنگاو را نگه مى‌دارند و به خواهرش تجاوز مى‌كنند. اگرين به طرف پرتگاه مى‌رود.
ما در واقع با سه زمان سروكار داريم. زمان حال زمان گذشته (تجاوز به اگرين) و زمان آينده‌اى كه امريكايى‌ها مى‌رسند. و به ستلايت مى‌گويد: ستلايت خبر را به مردم مى‌رساند. بچه مى‌خواهد لاك‌پشت‌ها را بگذارد توى آب. آيا آمدن امريكا به معنى رهايى و رسيدن لاك پشت‌هاى كرد به آب‌هاى نجات است؟
لااقل ستلايت چنين مى‌انديشد.
بازار خريد اسلحه‌ها داغ است. روستا با اجاره تيربار مى‌خواهد از خود دفاع كند. ستلايت گردنبدى از فشنگ براى اگرين مى‌خرد در كلبه اگرين به رگاو و هنگاو غذا مى‌دهد. مى‌گويد خسته شده است. مى‌ترسد. مى‌خواهد بگريزد. مى‌گويد مى‌رود. و اگر هنگاو بخواهد با بچه بماند او تنها مى‌رود. رفتار هنگاو نسبت به پسرك مهرآميز است اما اگرين او را چون ثمره يك وحشيگرى و تجاوز منزجر كننده و فراموشى‌ناپذير مى‌نگرد. مى‌گويد: اگر او بزرگ شد به او چه بگم. مى‌خواهد بچه را رها كنند و خواهر و برادر از اين محله بگريزند. فصل بعد اگرين را هراسان در مه شبانه مى‌بينيم. بچه او را مى‌بوسد. بچه را به درخت مى‌بندند. بچه صورتش را لمس مى‌كند اگرين او را مى‌گذارد و مى‌رود. رگاو گريه مى‌كند و مادر را صدا مى‌زند. اگرين در مه دور مى‌شود.
خرده داستان معلم و اعتراض به ستلايت كه آبادى را بهم‌زده و به بچه‌ها جنايات ياد ندهد بلكه درست ياد بدهد و... فصل زائدى است. ستلايت نشان مى‌دهد به بچه‌ها خواندن و رياضى ياد داده و حالا بايد براى نجات جان‌شان كار با اسلحه را ياد بگيرند.
در اينجاست كه، رگاو خود را رها كرده و در زمين‌هاى مين كاشته در معرض مرگ است. ستلايت براى نجات اوست كه پايش را از دست مى‌دهد. صحنه نجات رگاو انفجار زمين‌هاى امريكايى كه اتفاقاً هوادار و عاشق امريكا را معلول مى‌كند پرهيجان پرداخت شده است. آن هليكوپترها كه اعلاميه‌هاى نجات و پروعده وعيد و ساختن بهشت موعود پخش كرده‌اند بزودى سر مى‌رسند.
شب اگرين بچه را بر مى‌دارد. اگرين به پاى رگاو سنگ مى‌بندد او را در آب همان درياچه غرق مى‌كند و خود را پرت مى‌كند. به هنگام مرگ رگاو اگرين الهام مى‌شود و او و ستلايت بدنبالشان مى‌روند. ماهى سرخ رنگ زده كه از امريكايى‌ها خريدارى شده بود رنگش را از دست مى‌دهد و سياه از آب در مى‌آيد، آيا اين كنايه‌اى است به آزادى دروغين و وعده‌هاى پوچ امريكايى براى ستلايت.
حال كه سربازان و تانك‌هاى امريكايى سر رسيده‌اند، ستلايت پشت به آنها حتى حاضر نيست نگاهشان كند. آنها مسيرى معكوس ما حركت كاروان امريكايى را طى مى‌كنند پيش‌بينى مى‌كند تا ٢٧٥ روز ديگر يك اتفاق توى منطقه مى‌افتد.
وقتى دوستش كاك ستلايت با پاى از دست داده مى‌گويد: نگاه كن، نمى‌خواستى مگر امريكايى‌ها را ببينى، ستلايت پشت به جاده به آسمان مى‌نگرد و خلاف جهت‌شان حركت مى‌كند، ما در مى‌يابيم او اميد به اگرين - را كه مرده - و اميد به امريكا را با هم از دست داده است.
× × ×
البته يكى از موارد مهم نقد من به فيلم قبادى آن است كه زخم ده‌ها هزار زنده بگور كرد و ظلم و ستم بى حد خشن و وحشيانه صدام، سبب شده است به اندازه كافى متوجه افق سياه حضور امريكا نباشد. كنايات او عليه امريكا نمادين است در حالى كه اميد به آن، وضوح دارد. بديهى است كه براى مردم عراق، امريكا و صدام در وهله نخست در دو كفه هموزن ترازو متجاوز نبودند. اما بدون ترديد ناتوانى از احراز حق آزادى و نائل آمدن به حقوق انسانى در مناسبت با قدرت، با وادادگى در برابر سلطه مهلك و جهانخوارى عيان و توسعه توهمات گوناگون، بر آگاهى‌هاى عميق خود پرده كشيده و هزاران توجيه در آرايش چهره سلطه غرب در آستين داشته‌اند و آن را نشان فهم دموكراتيك دانسته‌اند و هرگز نتوانسته‌اند، بين نفى استبداد و نفى سلطه جهان، تعادلى منطقى برقرار نمايند. خلق كُرد هم، همواره قربانى اين بازى قدرت بوده است.
***
فيلم قبادى قدرت‌هايى دارد كه نمى‌توان از آن چشم پوشيد، بسيج تيمى مثل شهريار اسدى، خرقه‌پوش، صفى‌يارى، كاتب، سپيده شاملو، گراناز موسوى،... و تأثير احاطه ادبى يا شعرى بر تصاوير - هر چند در روايتى تلخ - از جمله اين نقاط قوت است. تصاوير به يادماندنى و تدوين يكدست و قطع‌هاى بجا كه ضمناً به روايت جنبه‌اى درون لايه‌اى داده، جنبه نيرومند فيلم قبادى است.
قبادى مى‌گويد: »شيفته اميركاستريكا« است و تأثير »كاستاريكا« بر كار او و به خصوص گفت‌وگوى لاك‌پشت‌ها و »دوران كولى‌ها« براى عده‌اى آشكار است. شباهت كولى‌ها با كردها و تأثير كردهاى تركيه بر فرهنگ كولى‌ها و شباهت روايى »دوران كولى‌ها« به آثار اخير قبادى، نكاتى است كه در گفت‌وگوى او در دوران كولى‌ها هم به آن اشاره شده است. با اين‌همه بر خلاف »دوران كولى‌ها« لاك‌پشت‌ها هم... اصالت دارد و اين تأثيرپذيرى هم عيبى به بار نياورده است.